نگاشته شده توسط: club4friend | مارس 10, 2009

طنز زمانه

چشم‌هايتان را باز می‌كنيد. متوجه می‌شويد در بيمارستان هستيد. پاها و دست‌هايتان را  بررسی می‌كنيد. خوشحال می‌شويد كه بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستيد. دكمه زنگ كنار تخت را فشار می‌دهيد. چند ثانيه بعد  پرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌كند. به او می‌گوييد،  گوشی موبايل‌تان را می‌خواهيد. از اين‌كه به خاطر يك تصادف كوچك در بيمارستان بستری شده‌ايد و از كارهايتان عقب مانده‌ايد، عصبانی هستيد. پرستار، موبايل را می‌آورد. دكمه آن را می‌زنيد، اما روشن نمی‌شود. مطمئن می‌شويد باتری‌اش شارژ ندارد. دكمه زنگ را فشار می‌دهيد. پرستار می‌آيد.
ببخشيد! من موبايلم شارژ نداره. می‌شه لطفا يه شارژر براش  بياريد؟
متاسفم. شارژر اين مدل گوشی رو نداريم.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: club4friend | مارس 8, 2009

شعری از مجتبی کاشانی

زندانی


 

 

ذهن ما زندان است

مادر آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشای

وبرون آی از این دخمه ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در آن ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره بی پیغام است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

و بسازیم در آن پنجره ای

بگذاریم ز هر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هرسوی پیامی برسد

بگشاییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را در خود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

 

  بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: club4friend | فوریه 28, 2009

چیزهایی که من آموختم

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: club4friend | فوریه 14, 2009

سفر خدا به زمین

·        روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: club4friend | فوریه 14, 2009

انگشتان دست

آیا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کرده‌اید؟ تا به حال فکر کرده‌اید که به کدامیک علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید:

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: club4friend | فوریه 9, 2009

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
،گرچه آدم زنده بود

از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است

من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

                                            ::: زنده یاد فریدون مشیری :::

نگاشته شده توسط: club4friend | فوریه 7, 2009

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

 نام من میلدرد است؛

میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلّم موسیقی بودم .

مدت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش در آمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. 

یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رویای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. 

 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. اما او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

 در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، “مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.” 

اما امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حد می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، “من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم”؟ توضیح دادم که، ” تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی”. او گفت، “مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم”! او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکر کنم و قطعه نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کل برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامه نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، “چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است”؟

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرت وی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابدا آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدت با کف‌زدن‌های ممتد خود او را تشویق کردند
سخت متاثر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم. گفتم، “هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی”؟ صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، “می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد”.
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و

 شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

نگاشته شده توسط: club4friend | فوریه 7, 2009

تصور کودکان از خدا!

دنیای کودکان بسیار زیبا و بکر است، آنها از منظر  پاکی و لطافت به دنیا نگاه میکنند.

 

وقتی آموزگار دخترم در مقطع اول ابتدایی ازکلاس  خواسته بود با شنیدن کلمه خدا چه چیزی تو ذهن اونها شکل میگیرد و همان تصور را به تصویر بکشند تو کلاس این نقاشی را کشیده. برام خیلی جالب بود کودکان در دنیای خودشون بدون دخالت بزرگترها چقدر زیبا به اطرافشون نگاه میکنند و خیالات اونها یکسره زیباست.

 

 

نگاشته شده توسط: club4friend | فوریه 4, 2009

رابطه روزتولدوشخصیت

روان شناسان شخصيتي براين عقيده اند که شماره تولد، شما را از آن چيزي که مي خواهيد باشيد دور نمي کند، بلکه مانند رنگي است که نوع آن و زيبايي اش براي افراد مختلف متفاوت است . به مثال زير توجه کنيد :

برای مثال: من متولد 23 دی 1356 هستم . دی ماه دهم (10)  سال است پس :

 

1356+10+23 = 1389 = 1+3+8+9 = 21 = 2+1 = 3

 

شماره تولد من 3 است و اکنون مي توانم آنچه راکه مربوط به اين  شماره است با خود مطابقت دهم .

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: club4friend | ژانویه 27, 2009

ارتباط زیبا میان اعداد و مفاهیم کارایی

همیشه باور داشتم که میان اعداد و اندازه هایی که در طبیعت هستند با مفاهیم زندگی ارتباطی شگرف وجود دارد. در جایی به مطلبی برخوردم که برای خودم  که سالها با اعداد و ارقام  سروکار داشتم قابل توجه بود .ابتدا نگارنده فرض نموده که برای هریک از حروف الفبای انگلیسی معادلی از اعداد به ترتیب از 1 الی 26 منظور کرده بود . یعنی:

 a=1, b=2, c=3, d=4, e=5,f=6,g=7,h=8,i=9,j=10

 k=11,l=12, m=13,n=14,o-15,p=16,q=17r=18
 
s=19,t=20,u=21,v=22,w=23,x=24,y=25,z=26  

 

حالا با مفاهیمی که در اصول مدیریت بنام عوامل کارایی شناخته میشود این ارتباط زیبا نمایان میشوداگر ما تک تک واژه KNOWLEDGE  را با معادل عددی که برای ان فرض نمودیم  بدست میاوریم(96%) با تکیه بر دانش میتوان به 96 درصد کارایی دست پیدا کرد.حال به واژه دیگری  که سخت کوشی تعبیر میشود یعنی HARDWORK میرسیم که همان معادل سازی را انجام داده و نتیجه 98 درصد میشود.تعبیر من از این تلاقی  کارایی بیشتر سختکوشی در قبال علم و دانش است یعنی همواره انسانهای ساعی در رسیدن به بهره وری  از کسانی که  صرفا دانش بیشتری دارند پیشرو تر هستند.فکر میکنید چه عواملی در رسیدن به  کارایی برتر وجود دارند که میخواهم در اینجا معرفی کنم. درسته روش و رفتار یکی از مهم ترین عوامل بهبود کارایی است اگر واژه آنرا نمیدانید ما از ATTITUDE  استفاده میکنیم که کارایی مارا با توجه به آنچه گفته شد به 100% میرساند.  خب ظاهرا کارایی مقدار حداکثری خود را یافته و  میتوان بکمک انتخاب روش صحیح  بیشترین  بازدهی را بدست آورد. ولی همیشه چیز تازه ای پیدا میشه که مارو شگفت زده میکنه و آن نیروی فوق العاده عشقه!! عشقی که کیفیت آن در وجود خدا متجلی میگردد.واژه LOVE OF GOD  را بررسی کنید به چه میزانی از کارایی دست پیدا میکنید ؟ اعداد مرتبط را با هم جمع کردید ؟ نتیجه ای که من گرفتم اینه که هرکاری را اگه با عشق به خدا انجام بشه و بتونیم انجام کارو در راستای رضای خدا ببینیم نتیجه عجیب 101 درصد بدست می آید.

مصداق این مطلب را در مورد انسانهای موفق دیدم و تلاش میکنم براساس این الگوی جالب کارایی زندگی و حرفه خود را بالا ببرم. شما دوستان عزیز هم اگر این مطلب به زعم شما جالب است نظرات ارزشمند خود را برایمان منتقل کنید.شاید نگاه دوستان از زاویه دیگری باشد.

دسته‌ها